تبليغاتX
حرفهای دلتنگی حرفهای دلتنگی
نویسنده : مسافر کوچولو - ساعت 0:7 روز جمعه چهارم دی 1388
وقتی تو را می بینم که ساکت گوشه ای نشسته ای و تنها دلخوشی ات این است که من چون یاد گرفته ام نقشم را خوب بازی کنم تا تو فکر کنی خوشبختم دیگر چطور انتظار داری آنقدر شجاع باشم که به دل خودم بروم و تو این بار برای همیشه بشکنی نه واقعا چطور.........
نویسنده : مسافر کوچولو - ساعت 23:57 روز پنجشنبه نوزدهم آذر 1388
مانده ام تنهایی هام رو با چی پر کنم خدا اگه منو جای دیگه ای آفریده بودی خیلی وقت پیش تصمیم خودم رو گرفته بودم اما حالا نه راه پیش دارم نه پس فقط باید برم برم برم ببینم چی می شه راستی چرا؟چرا واسه بعضیا راههای جور وا جور درست می کنی واسه من فقط یه راهه؟خدا خسته شدم
نویسنده : مسافر کوچولو - ساعت 12:38 روز چهارشنبه هجدهم آذر 1388
همه درد ما اینه که یه جایی به یه عزیزی باید یه حرفی رو می گفتیم اما خوردیمش نگفتیمش و یه عمر باید پشیمونی بکشیم.......

آفتاب توی چشمام بود و کلاسور دستش...لیلی گفته بود اومد باهام حرف بزنه آفتاب تو چشمم بود کلاسورش رو داد گفت اینو بگیر آفتاب نخوره تو چشمات اذیت شه...از به یاد آوردن این فکر خنده م گرفت خودم کشیدم کنار زیر سایه درخت که آفتاب چشمامو اذیت نکنه..."او"آنجا بود رو به روی من..


نویسنده : مسافر کوچولو - ساعت 1:9 روز سه شنبه هفدهم آذر 1388
دستای همدیگه رو می گرفتیم چشما رو می بستیم اشک تو چشمامون می اومد و می خوندیم

چوب الف بر سر ما

بغض من و اه منی

یادروزای سرخوشی و بودن و بی خیالی به خیر......

پ.ن:یک عدد راحیلا نویسنده سابق وبلاگ "باورهای خیس یک مرده"کسی می شناسه می دونه کجاست به منم خبر بده لطفا


نویسنده : مسافر کوچولو - ساعت 2:13 روز پنجشنبه دوازدهم آذر 1388
دلم برای تو می سوزد....

 

دلم برای خودم هم می سوزد........


نویسنده : مسافر کوچولو - ساعت 2:13 روز پنجشنبه دوازدهم آذر 1388
دلم برای تو می سوزد....

 

دلم برای خودم هم می سوزد........


نویسنده : مسافر کوچولو - ساعت 7:39 روز سه شنبه سوم آذر 1388
این روزها هی دارم به خودم و به روزای گذشته فکر می کنم و به اتفاقایی که منجر به انتخاب این مسیر توی زندگیم شد این روزا فقط دارم برای خودم می نویسم و هی پاره می کنم مبادا چشمی که نمی خوام بخونه....این روزا فقط دارم فکر می کنم و هیچ کار دیگه ای از وقتی دیگه با موسسه همکاری نمی کنم بیکاری آزارم می ده ولی خب اونجا احساس می کردم دارن استسمارم می کنن...این روزها علاوه بر خودم دارم به همه اون چیزی که اطرافم می گذره هم فکر میکنم به اینکه علی کردان هم مُرد به اینکه ما داریم هی با جارو برقی کمپرسور دار این غرور لعنتی ملی رو از توی زمین های فوتبال جمع می کنیم به اینکه ریاست کمیته داوران ما میگه توی آیین نامه نگفته زن گفته خانم!!!!!!!!!!!!!!(منظورش دوشیزه بود) دارم فکر می کنم اوضاع خیلی نسبت به قبل بدتر شده...
این هم برای تو...بارها می خواستم بهت زنگ بزنم و هنوز هم شماره تلفن تو توی تقویم هام هست اما زندگی اونقدر بازی سرم درآورد که تا چشم باز کردم دیدم وضعیتم اینه باور کن شوخی های زندگی گاهی خیلی آزار دهنده ست من الان توی ۲۵ سالگی به هیچکدوم از برنامه هام نرسیدم هیچ ازشون عقب هم موندم و حالا دارم جون می کنم خودم رو برسونم به رویاهام کاش لااقل آی دی خودت رو می دادی ....
نویسنده : مسافر کوچولو - ساعت 10:13 روز دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
وقتی وبلاگ نویسی رو رها کردم دوستای خیلی خوبی بین وبلاگ نویسها داشتم که توی دنیای مجازی اگه گاهی به مشکلی بر می خوردم به دادم می رسیدن...کلا وبگردی و وب نویسی رو گذاشتم کنار بعد از این همه مدت که اومدم سراغ نوشتن رفتم دنبال همون دوستا...آدرسهایی که ازشون داشتم رو می رفتم و حتی اسمشون رو و اسم وبلاگشون رو سرچ می کردم موفق نشدم خیلیا رو پیدا کنم...اما چند روز پیش به طور خیلی اتفاقی رفتم مدیریت وبلاگم و دیدم یکی از بهترین بچه های وب که جز من چند نفر دیگه هم دنبالش می گشتن اومده و برام کامنت خصوصی گذاشته...اصلا باورم نمی شد بعد از اون همه گشتن حالا خودش پیداش بشه...

منم خوشحال شدم و خوشحالم که خوبی و خوشحالم از چیزایی که در مورد خودت تعریف کرده بودی دلم برات تنگ شده بود برای سر به سر گذاشتنهات...برای کری های فوتبالی...خوشحالم کردی که اومدی...و...باز هم بیا


نویسنده : مسافر کوچولو - ساعت 14:59 روز سه شنبه دوازدهم آبان 1388
*حذف شد.............


نویسنده : مسافر کوچولو - ساعت 11:38 روز چهارشنبه پانزدهم مهر 1388
  • داره محکم خودش رو می زنه به در شیشه ای حمام...پنجره حمام رو باز گذاشتن و یه گنجشک اومده تو کسی هم خونه نیست و من می ترسم در حمام رو باز کنم من از پرنده و جهنده می ترسم!
  • چقدر یه شب مهتاب رو دوست دارم خدا رحمت کنه مرحوم فرهاد رو و همینطور فریدون فروغی رو من موندم اگه اینا نبودن چی گوش می دادم
  • به یه دوست مشترک گفته بود ترجمه ش فوق العاده س(منو گفته بود)خودش لیسانس مترجمی زبان داره ولی برای ترجمه کاراش از من کمک می گیره اینم نابغه پروری دانشگاههای ما
  • الان دارم برای خودم می ترسم یه کم قدرت تحلیلم کم شده یعنی در واقع یادم رفته تحلیلهام رو بنویسم دارم نوشتن رو فراموش می کنم هی می نویسم ولی هیچ وقت مثل دوره دانشجویی م نمی شه نمی دونم چرا اینطوری شدم....اینقدر تو اینترنت گشتم تا بالاخره دو نفر رو که مثل خودم شیمی خونده بودن و شهر محل تحصیلمون یکی بوده روپیداکردم یکیشون قبل از ورود من به دانشگاه فارغ التحصیل شده یکیشون بعد از من رفته دانشگاه جالبه نه؟؟

|